امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
گفتار عبیدالله بن عبّاس با معاویه

گفتار عبیدالله بن عبّاس با معاویه 

ابوالحسن مدائنی می‌گوید: پس از صلح امام حسن  علیه السلام با معاویه ، روزی عبیدالله بن عبّاس و بسر پیش معاویه بودند؛ عبیدالله بن عبّاس به معاویه گفت : آیا تو به این مرد نفرین‌ شده تبهکار وامانده دستور داده بودی دو پسر مرا بکشد؟

گفت : من او را به این کار فرمان نداده‌ام و دوست می‌داشتم که ای کاش آن دو را نکشته بود.

بسر خشمگین شد و شمشیر خود را باز کرد و پیش معاویه نهاد و گفت : شمشیرت را ـ که بر گردن من انداختی و فرمان دادی مردم را با آن بکشم و چنان کردم و چون به مقصود خود رسیدی می‌گویی من چنین نخواسته‌ام و چنین دستور نداده‌ام ـ برای خود بردار.

معاویه گفت : شمشیرت را بردار و به جان خودم سوگند که تو مردی نادان و ناتوانی که شمشیر خود را پیش مردی از بنی‌عبد مناف می‌اندازی که دیروز دو پسرش را کشته‌ای .

عبیدالله بن عبّاس به معاویه گفت : ای معاویه ؛ آیا چنین می‌پنداری که من بسر را در قبال خون یکی از پسرانم حاضرم بکشم ؟! او پست‌تر و کوچک‌تر از این است و به خدا سوگند؛ من برای خود انتقامی نمی‌بینم و به خون خود نمی‌رسم مگر اینکه در مقابل آنان یزید و عبدالله ـ پسران تو ـ را بکشم .

معاویه لبخند زد و گفت : گناه معاویه و دو پسر او چیست ؟ و به خدا سوگند که نه از این کار آگاه بودم و نه به آن کار فرمان دادم و نه راضی بودم و نه می‌خواستم .

و این سخن عبیدالله بن عبّاس را به سبب شرف و بزرگی او تحمّل کرد.

گوید: علی  علیه السلام بر بسر نفرین کرد و عرضه داشت :

پروردگارا؛ بسر دین خود را به دنیا فروخت و پرده‌های حرمت ترا درید و اطاعت از بنده‌ای تبهکار را بر آنچه که در پیشگاه تو است برگزید.

خدایا؛ او را نمیران تا عقل او را از او زایل فرمایی و رحمت خود را حتّی برای یک ساعت از روز برای او فراهم مفرمای .

پروردگارا؛ بسر و عمروعاص و معاویه را از رحمت خود دور بدار. خشمت آنان را فرو گیرد و عذابت بر آنان فرود آید و وحشت و ترس از تو که آن را از ستمکاران بازنمی‌داری به ایشان برسد.

اندک زمانی پس از این نفرین بسر گرفتار جنون شد و عقلش از دست بشد و همواره در جستجوی شمشیر بود و می‌گفت : شمشیر بدهید تا بکشم ، و چندان در این موضوع اصرار کرد که ناچار شمشیری چوبین به دست او می‌دادند و بالشی پیش او می‌نهادند و او چندان بر آن بالش می‌زد که بی‌هوش می‌شد و بر همین حال بود تا مرد.(1)

----------------------------------------------------------

(1) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 192.

 

 

 

 

 

بازدید : 5